سرخط خبرها

رابطه حقوق با فلسفه

مى‌گویند حقوق ـ از آنجا که هدفِ آن جستجوى قواعدى است که بر اشخاص، از این حیث که عضو جامعه‌اند، حکومت مى‌کند ـ از علوم اجتماعى است؛ و چون از علوم اجتماعى است، با سایر علوم اجتماعى از قبیلِ جامعه‌شناسى، اقتصاد، علوم سیاسى، تاریخ، روانشناسى، جرمشناسى، و غیره رابطه مستقیم دارد و با استفاده از وسایل علمى در جستجوى قواعدى است که بهتر بتواند عدالت و نظم را در جامعه مستقر سازد و سعادت مردم را تأمین کند. [۲] نیز می‌گویند حقوق نه تنها با علوم اجتماعى یاد شده ارتباط نزدیک و متقابل دارد بلکه حتى با علوم طبیعى و ریاضى هم ـ که با حقوق رابطه مستقیم ندارند ـ رابطه دارد. در توجیه این نظر گفته‌اند: «اختراعات و اکتشافات در این دانشها از دو جهت در حقوق و چگونگى اجراى قواعد آن مؤثر واقع شده است:
۱ ـ استفاده از قواى مربوط به بخار و برق و اتم [۳] محیط زندگى اجتماعى و نیازمندی‌هاى افراد را به کلى دگرگون ساخته و وضع قواعد جدید حقوقى را ایجاب کرده است. مثلاً قواعد مربوط به حمل و نقل، در زمانى که از نیروى حیوانات و انسان براى باربرى استفاده می‌شد،‌براى حل مسائل مربوط به حمل و نقل هوایى و دریایى امروز کافى به نظر نمی‌رسد. آسان شدن تجارت بین‌المللى قواعد تازه‌اى در زمینه اوراق تجارى و حمایت از صنایع و اختراعات و قواعد مربوط به بیع ایجاد می‌کند؛ و امکانِ تلقیح مصنوعى و تحولاتى که در زمینه زیست‌شناسى ایجاد شده در حقوق خانوادگى و روابط بین زوجین مؤثر واقع شده است.
۲ ـ علم حقوق در بسیارى از کاوش‌هاى اجتماعى از علوم طبیعى و ریاضى استفاده می‌کند. مثلاً وسایل علمى مربوط به انگشت‌نگارى و کاوش‌هاى روانى و پزشکى درباره مجرمین تحول اساسى در حقوق جزا به وجود آورده است».[۴] در این مقال، نگارنده بر آن است تا بگوید حقوق نه تنها با انواع علوم اجتماعى و ریاضى و طبیعى و غیره ارتباط مستقیم یا غیرمستقیم دارد بلکه با فلسفه نیز ـ فلسفه بما هُوَ فلسفه ـ ارتباط دارد و این ارتباط براى «حقوق» به عنوان یک علم، نقش حیاتى و بنیادى دارد.
ارتباط میان فلسفه و حقوق
براى اینکه ارتباط میان فلسفه و حقوق را ـ حقوق به عنوان یک علم ـ بدانیم و بشناسیم باید ابتدا به این سؤال اساسى پاسخ دهیم که «فلسفه چیست»؟ و «حقوق چیست»؟ و رابطه یا نسبت میان این دو کدام است؟ آیا رابطه و نسبتى میان این دو هست یا نیست؟ اگر هست؛ به چه کیفیتى است؟ و اگر نیست؛ چرا نیست؟
۱ ـ فلسفه چیست؟
اینکه «فلسفه چیست»؟ خود مسأله‌اى است که همواره مورد بحث و اختلاف نظر فلاسفه بوده است و بحث‌ها و داورى‌ها چنان متنوع و گونه‌گون که ورود در آن ما را از هدف اصلى دور مى‌سازد، پس به شایع‌ترین و قدیمى‌ترین مفهومى که از فلسفه داریم مى‌پردازیم و به اختصار برگزار مى‌کنیم تا از هدفِ اصلى که پاسخ به پرسش مذکور است دور نمانیم:
لفظ فلسفه در اصل یک واژه یونانى است و مرکب است از دو جزء «فیلو» و «سوفیا» و به معنى دوست داشتن حکمت، یا دانش دوستى، یا دوست داشتنِ دانایى است. این اصطلاح، به علم به حقایقِ اشیاء وعمل کردن به آنچه بهتر است، اطلاق مى‌شود. فلسفه در قدیم شامل تمام علوم بود و به دو قسم نظرى و عملى تقسیم مى‌شد. فلسفه نظرى به علم الهى، ریاضى و طبیعى تقسیم مى‌شود که به ترتیب به علم اعلاء، علم وسط، و علم اَسفل نامیده مى‌شود. قسمت دوم نیز به سه بخش تقسیم مى‌شود: اخلاق، تدبیر منزل، و سیاست مُدُن. اولى تدبیر امور شخصى انسان، دومى تدبیر امور خانواده، و سومى تدبیر امور مملکت است. با آنکه علوم یکى بعد از دیگرى از فلسفه جدا شده است، بعضى فیلسوفان آن را به تمام معارف بشرى اطلاق کرده‌اند. مثلِ دکارت که گفته است: فلسفه شبیه درختى است که ریشه آن مابعد الطبیعه، تنه آن علوم طبیعى و شاخه‌هاى آن علوم فرعى از قبیل پزشکى، مکانیک و اخلاق است.
صفاتى که فلسفه را از علوم و از جمله از حقوق به عنوان یک علم متمایز مى‌کند عبارت است از: شمول، وحدت، تعمق در تفسیر و تعلیل و بحثِ از علل ابتدایى و مبادى اوّلى. به این جهت است که ارسطو فلسفه را چنین تعریف کرده است: علم به اسباب قصوا یاعلم به موجود از آن جهت که موجود است و ابن‌سینا آن را چنین تعریف کرده است: آگاهى بر حقایق تمام اشیاء به قدرى که بر انسان ممکن است بر آنها آگاهى یابد؛ و یا چنانکه جرجانى گفته است: فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا، به اندازه توانِ انسان، براى تحصیل سعادت ابدى. اما در دوره جدید، لفظ فلسفه به تحقیق در مورد مبادى اولى اطلاق مى‌شود که به تفسیر عقلى معرفت مى‌پردازد. مثلِ: فلسفه علوم، فلسفه اخلاق، فلسفه تاریخ، فلسفه حقوق و[۵] … یا به هر معرفتى اطلاق مى‌شود که داراى وحدت کامل باشد.
برخلاف معرفت علمى که داراى وحدت کامل نیست، و معرفتِ عامیانه که اصلاً وحدتى در آن نیست، [۶] یا به مجموع تحقیقاتِ مربوط به عقل، از این جهت که عقل چیزى است غیر از مورد ادراکِ خود یا از این جهت که عقل در مقابل طبیعت قرار دارد، اطلاق مى‌شود.
اگر مقصود از فلسفه تحقیق در عقل انسانى، از این جهت که عقل غیر از مورد ادراک است، باشد؛ به دو قسمت تقسیم مى‌شود:
۱ ـ قسمتى که در مورد منشأ معرفت، ارزشِ آن، مبادى یقین و علل حدوث اشیاء بحث و تحقیق مى‌کند و آن عبارت از کوشش است که هر فیلسوفى به جا مى‌آورد تا به این سؤال که: ما چه چیزى را مى‌توانیم بشناسیم، جواب دهد (مبحث علم المعرفه)
۲ ـ قسمتى که راجع به ارزش عمل بحث مى‌کند و آن جواب به این سؤال است که: ما چه باید بکنیم؟ (فلسفه اخلاق)
فرق فلسفه و علم این است که علم نسبت به افزایش حقایقى که به دست مى‌آورد، قلمرو و حوزه عملِ خود را گسترش مى‌دهد در حالى که فلسفه در حوزه محدودى از حقایق محصور است، گرچه این حقایق را به صور مختلف بیان مى‌کند. به این جهت گفته‌اند: فلسفه، نظریه ارزش‌هاست و به سه قسم تقسیم مى‌شود:
۱ ـ منطق؛ که کار آن تحقیق در ارزش حقیقت است.
۲ ـ زیبایى‌شناسى؛ که کار آن تحقیق در ارزش‌هاى هنرى است.
۳ ـ علم اخلاق؛ که موضوع آن پژوهش در ارزش‌هاى عملى است.
این علوم سه‌گانه را، علوم معیارى گویند و موضوع آنها تحقیق در پدیدارهاى عقل بشرى است، از جهت قدرتى که درصدور احکام ارزشى دارند.
یکى دیگر از معانى فلسفه، اطلاق آن به استعدادهاى عقلى و فکریى است که انسان را قادر مى‌سازد تا اشیاء را از دیدگاهى بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و قادر است حوادثِ روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد. فلسفه به این معنى مترادف حکمت است.
از موارد دیگر کاربرد لفظ فلسفه، اطلاق آن به مذاهب فلسفى معین است. مثلاًً فلسفه افلاطون، فلسفه کانت؛ فلسفه ابن‌سینا، فلسفه ملاصدرا؛ و یا به مجموع مکاتب فلسفى در یک فرهنگ یا در یک ملت اطلاق می‌شود؛ مثل فلسفه یونانى و فلسفه اسلامی. و یا به فلسفه یک زمان معین اطلاق می‌شود، مثل فلسفه قرون میانه و فلسفه قرن هفدهم.
«فلسفى منسوب به فلسفه است. می‌گویند: برهان فلسفى که مقصود برهان خطابى یا جدالى یا سفسطى است. امور فلسفى عبارت است از:
۱ـ براهین علمى مقابل براهین خطابى و جدلى و سفسطی.
۲ ـ تحقیقات و پژوهش‌هاى فلسفی.
اگر لفظ فلسفه به موضوعى اضافه شود، دالّ بر تحقیق انتقادى مبادى و اصول آن موضوع است. مثلاً می‌گویند: فلسفه علوم، یعنى تحقیق انتقادى در اصول و مبادى عام علوم که عبارت است از بحث معرفت‌شناسی. یا فلسفه تاریخ که عبارت از تحقیق در قوانین عام مؤثر در حوادث و وقایع تاریخى است. و از همین قبیل است: فلسفه اخلاق و فلسفه ادیان، [۷] و فلسفه حقوق.
با توجه به آنچه در تعریفِ واژه فلسفه گفتیم معلوم شد، کلمه فلسفه کاربردهاى متعددى دارد. خلاصه و جمع‌بندى بحث در این زمینه این است که؛ این کلمه گاهى به صورت مطلق ذکر می‌شود که در این صورت علمى است که با شیوه عقلی، شناختِ وجود و هستى را امکان‌پذیر می‌سازد و موضوع آن «وجود» به طور مطلق و بدون قید است.یکى دیگر از موارد استعمال این کلمه، کاربرد آن به صورت مضاف است که معمولاً به یکى از علوم اضافه می‌شود، مانند فلسفه تاریخ، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و… در این موارد فلسفه، علم درجه دومى محسوب می‌شود که موضوع آن یک علم خاص است و تمامى مباحثى را که به آن علم مربوط می‌شود پوشش می‌دهد. مثلاً اگر علم تاریخ مربوط به وقایع گذشته است، فلسفه تاریخ دانشى است که خود علم تاریخ را مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌دهد و به شناخت ماهیت آن می‌پردازد. بنابراین کلمه فلسفه در این کاربرد، معنایى متفاوت با کاربرد اول دارد و به مباحثى کلى و بنیادى پیرامون یک علم خاص مربوط می‌شود.
بنابراین، فلسفه، به طور کلى شاید دشوارترین و انتزاعی‌ترین مسائل و موضوعاتى که از امور زندگى عادى و مألوف بسیار دور است به نظر آید. لیکن هرچند بسیارى از مردم آن را دور و خارج از علایق معمولى و وراى فهم می‌پندارند، تقریباً همه ما آراء و افکارى فلسفى داریم، خواه نسبت به آنها آگاه باشیم یا نباشیم. عجب است که اگرچه براى اغلب مردم مفهوم «فلسفه» مبهم است اما این کلمه در گفت‌وگوى ایشان فراوان به کار می‌رود.
چنانکه گذشت؛ کلمه «فلسفه» مأخوذ از اصطلاحى یونانى به معناى «دوستدارى حکمت» است، اما در استعمالِ جارى مردم به معانى مختلف به کار می‌رود. گاهى منظور از «فلسفه»، نوعى طرز تفکر در جهت فعالیتى معین است؛ مانند وقتى که کسى می‌گوید: «من فلسفه شما را درباره شغل و کار نمی‌پسندم» یا «من به او رأى می‌دهم زیرا با فلسفه او راجع به حکومت موافقم». همچنین، وقتى می‌گوییم این مطلبى است «فلسفی»، مقصود ما نظرى است کلى و دوراندیش درباره پاره‌اى از مسائل، و یا وقتى می‌گوییم به بعضى از پیشامدها باید با دید فلسفى نگریست، منظور ما این است که نباید نسبت به حوادثِ آنى زیاد نگران و در بند وضع کنونى بود، بلکه به جاى آن باید کوشید این امور را از لحاظ کلى و با نظرى وسیع‌تر دید، چنانکه وقتى شخصى مأیوس است، مانند هنگامى که بعد از حرکت ترن به ایستگاه رسیده است، به او گوشزد می‌کنیم که باید بیشتر «فیلسوفانه» بیندیشد. گاهى نیز فلسفه به عنوان وسیله‌اى براى تعیین ارزش و اعتبار و شرح و تفسیر آنچه در زندگى مهم یا پرمعنى است تلقى می‌شود؛ چنانکه این قولِ پاسگال را که «تمام فضیلت ما در فکر ماست، بکوشیم تا خوب فکر کنیم»؛ می‌توان به عنوان فلسفه ارزشیابى آنچه در زندگى براى شخص مهم است در نظر گرفت. [۸] به طور کلى با اینکه کلمات «فلسفه» و «فلسفی» در سخن عادى به معانى بسیار مختلف به کار می‌رود، تمایل عامه بر این است که فلسفه به عنوان یک سلسله افکار فوق‌العاده پیچیده تلقى شود. ما غالباً فکر می‌کنیم که فیلسوف کسى است که می‌نشیند و به مسایلى که داراى معنى و اهمیت اساسى در حیات انسانى است می‌اندیشد و حال آنکه بقیه مردم، وقت یا نیروى خود را فقط صرف زیستن (زنده ماندن) می‌کنند. گاهگاه وقتى روزنامه‌ها یا مجلات، داستانى درباره فلاسفه عصر ما، مانند برتر اندراسل [۹] یا آلبرت شواتزر [۱۰]، منتشر می‌کنند، این تأثیر در ما حاصل می‌شود که آنها وقت خود را به تفکر و تأمل کاملاً انتزاعى درباره مسایل و مشکلات جهان اختصاص می‌دهند و به افکار یا نظریاتى می‌رسند که ممکن است عالى به نظر آید، ولى چندان ارزش عملى نداشته باشد.علاوه بر چنین تفسیرى از فیلسوف و کار و کوشش او، تصور دیگرى از وى وجود دارد که بدین‌گونه است: «فیلسوف شخصى است که سرانجام مسئول طرح دیدگاه کلى و تعیین ارزش‌هاى متعالى و آرمانى (ایده‌آل‌ها) در جامعه و فرهنگ‌هاى معیّن است. مثلاً می‌گویند متفکرانى مانند کارل مارکس [۱۱] و فردریش انگلس[۱۲] کسانى هستند که دیدگاه حزب کمونیست را طرح کرده‌اند؛ در حالى که دیگران، همچون تامس جفرسن [۱۳] و جان لاک [۱۴] و جان استوارت میل، [۱۵] نظریاتى را که در جوامع دموکراتیک شایع و مستولى است توسعه داده و پرورانیده‌اند».[۱۶] درباره تصور دوم بحثى نیست، تصورى است ظاهراً درست اما در مورد تصور اول مبنى بر اینکه افکار یا نظریات فیلسوف ممکن است عالى باشد ولى ارزش و بهره عملى ندارد، جاى بحث و تأمل است؛ به نظر نگارنده این تصور، تصور صحیحى نیست و براى اثبات عدم صحت آن، دو توضیح زیر ضرورى است:
۱ـ اولاً؛ به قول پروفسور «لوین» [۱۷] (استاد فلسفه در دانشگاه اکستر) [۱۸]: «فلسفه ممکن است به عنوان معرفتى کاملاً نظرى و انتزاعى و حتى دور از نیازهاى متعارف و مسائل روزانه زندگى مردم تلقى شود. اما چون درست بنگریم، چنین نیست. فلسفه‌اى که در کلاس درس یا در کتاب درسی، مورد بحث و مطالعه است از علائق و مصالح مردم عادى جدا و برکنار نیست. از آنجا که آدمى موقعیت خویش را در راهى پر از نشانه‌هاى مبهم و ناآشنا و ظاهراً متناقض می‌یابد؛ محرک انسان به سوى فلسفه، سرانجام چیزى جز نیاز ناگزیر این موجود صاحب عقل، درگیر و دار زندگى نیست. درست است که متفکر متخصص، سلسله تفکر را به حدود زبان و سخن و احیاناً به حدود آنچه با عقل سروکار دارد می‌کشاند؛ لیکن انگیزه او فهمیدن است و فهمیدن در اصلاح و تنظیم مسائل زندگی، عامل مؤثرى است». [۱۹] ۲ ـ ثانیاً؛ «واقعیت این است که آدمى در برخورد با وضعیت‌هاى گوناگون همواره با پرسش‌هایى روبه‌رو می‌شود.
ولى بیشتر این پرسشها برخاسته از همان وضعیت‌ها و شرایط‌اند و با از میان رفتن آنها، از میان می‌روند. این‌گونه پرسش‌ها که براى بسیارى دیگر از جانوران هوشمند نیز پدید می‌آیند، بیش از هرچیر، بازتاب شرایط ویژه، وابسته به تأثیرها و تأثرها، و در زمینه نیازهاى زیستی‌اند.
دانستنی‌هایى که از یافتن پاسخ این پرسش‌ها پدید می‌آیند، هرچند براى زندگانى عملى بس با اهمیت و سودمندند؛ جزئی، سطحی، و پراکنده‌اند. این‌گونه دانستنی‌ها را می‌توان «اطلاعات» نامید. اما از آنجا که از یک سو، نمود هوش در زندگانى انسان و حیوان تفاوت‌هاى بنیادى دارد و از سوى دیگر، زندگانى آدمى چه بسا از حد زیست و برآوردن نیازهاى زیستى فراتر می‌رود؛ بنابراین امکان پی‌گیرى این پرسش‌ها، حتى پس از ناپدید شدن آن شرایط نیز در میان است. از اینجاست که امکان پرداختن به پرسش‌هاى دقیق و ژرف، یعنى پرسش‌هاى علمى و فلسفى پدید می‌آید.
آنگاه که انسان براى یافتن پاسخ این پرسش‌ها به روش، یعنى جستجوى منظم و طبق قاعده، رو کند و یافته‌هاى خود را در یک نظام یا سیستم [۲۰] اندیشه گردآورد، علم یا فلسفه ساخته می‌شود. علم، نظامى است از دانستنی‌هاى آزمودنى و سنجش پذیر؛ و فلسفه نظامى است از اندیشه‌هاى خردمندانه. [۲۱] فلسفه به روش، سنجش منطقی، و فهمیدن توجه دارد و خاستگاه آن؛ شوق به فهمیدن است؛ [۲۲] با این همه چه بسا که انگیزه آن، برآوردن نیازهاى گوناگون زندگانى عملی، و از این رو دستیابى به دانستنی‌هایى است که از کارایى عملى برخوردار باشند. همین نظر داشتن به کارایى است که جهت علم را به طور اعم و علم حقوق را به طور اخص، تعیین کرده سبب می‌شود حقوق همواره به پرسش‌هایى رو کند که سنجیدن آنها به روش منطقى و عقلانى و بعضاً تجربى ممکن باشد، و از هر پرسشى که سنجیدن آن بر بنیاد عقل و منطق ممکن نباشد روى برگرداند.
بدین سان، با آنکه علم به طور اعم ـ و علم حقوق به نحو اخص ـ دقیق‌ترین دستاورد آدمى است، نتیجه‌هایش همه‌پذیر و کارائیش همگانى است، و بسیارى از مهم‌ترین نیازهاى آدمى را برمی‌آورد؛ با این همه از آنجا که توجهش نه به شناسایى بلکه به یافتن رابطه‌هاست، بسیارى از پرسش‌ها که برخى از آنها برخاسته از ژرفاى هستى معنوى آدمى است و بسیارى برآمده از ناسازگاری‌ها، از دایره علم بیرون می‌مانند، و علم با همه دقّت و اهمیتى که دارد، از پرداختن به آنها ناتوان است. رو کردن به این‌گونه پرسش‌ها و پیگیرى آنها تا حد پرسش‌هاى بنیادی، یعنى پرسش درباره حقیقت و بنیاد چیزها و کارها، همان است که فلسفه می‌نامیم. [۲۳] حقوق نیز به عنوان یک علم، در این مرحله (مرحله پاسخ به پرسش‌هاى بنیادى و ریشه‌ای) نیازمند «فلسفه» است، اما اینکه چگونه و به چه صورت؟ پاسخ ویژه خود دارد: اما قبل از آنکه به این پرسش پاسخ دهیم لازم است واژه حقوق را تعریف کنیم :
تعریفِ حقوق
کلمه «حقوق» بر معانى مختلفى اطلاق می‌شود که هرچند بی‌ارتباط با یکدیگر نیستند ولى در عین حال وجوه تمایز آنها موجب می‌شود که این کلمه را نسبت به آنها مشترک لفظى بدانیم. در این جا بعضى از معانى این کلمه را که به موضوع بحث ارتباط بیشترى دارد توضیح می‌دهیم:
اول ـ حقوق به معناى مجموعه مقررات حاکم بر روابط اجتماعی
یعنى مجموعه بایدها و نبایدهایى که اعضا یک جامعه ملزم به رعایت آنها هستند و دولت ضمانت اجراى آنها را برعهده دارد. واژه حقوق در این معنا اگر چه مفید معناى جمع است و بر مجموعه‌اى از مقررات دلالت می‌کند ولى به عنوان یک کلمه جمع که داراى مفرد باشد مورد توجه نیست، بلکه نظیر کلماتى همچون گروه و قبیله (اسم جمع) به کار می‌رود و می‌توان گفت که حقوق به این معنا نظیر واژه شرع یا شریعت در اصطلاح فقهاى اسلام است.
حقوق در این معنا گاهى مرادف با «قانون» دانسته می‌شود. مثلاً به جاى «حقوق اسلام» گفته می‌شود «قانون اسلام»، ولى باید توجه داشت که اولاً، کلمه قانون معناى گسترده‌اى دارد و شامل قوانین تشریعى و تکوینى هر دو می‌شود، در حالى که حقوق، فقط قوانین و مقررات تشریعى را در برمی‌گیرد؛ و ثانیاً، کلمه حقوق علاوه بر اینکه قوانین موضوعه را دربرمی‌گیرد، شامل هر امرى که رعایت آن از طرف افراد جامعه لازم است نیز می‌شود. اصطلاحاتى مانند حقوق طبیعى یا حقوق نظرى مفید همین معنا هستند. در حالى که کلمه قانون معمولاً بر مقرراتى اطلاق می‌شود که در جامعه وضع می‌شوند و از اعتبار رسمى برخوردار هستند، و به نام حقوق موضوعه نامیده می‌شوند. بنابراین در حالى که حقوق موضوعه مرادف با قانون است، حقوق فطرى یا طبیعى منشأ و زیربناى قانون دانسته می‌شود که در وضع قانون باید مورد توجه قرار گیرد.
دوم ـ حقوق به معناى جمع حق
در هر نظام حقوقی، براى تنظیم روابط مردم و حفظ نظم و تأمین سعادت اجتماعى انسان، لازم است حدود تصرفات و فعالیت‌هاى هر فرد و گروهى به صورت دقیق و قابل استناد تعریف شود تا از هر گونه تعارض و تعدى جلوگیرى شود. بدین‌ترتیب براى افراد و گروه‌ها امتیازات و قدرت‌هاى قانونى مشخصى اعتبار می‌شود که به هر یک از آنها اصطلاحاً «حق» می‌گویند و مجموع آنها را حقوق می‌گویند.
البته روشن است که حقوق به این معنا ـ یعنى مجموعه امتیازات فردى یا گروهى شناخته شده در جامعه ـ ناشى از قوانین و مقررات حاکم بر جامعه می‌باشد و بدون قانون هیچ حق رسمى و قابل مطالبه‌اى براى افراد به وجود نمی‌آید. اگرچه همه قوانین و مقررات حاکم بر جامعه مستقیماً به تعیین حق مربوط نمی‌شوند و برخى از آنها مانند مقررات وضعى و تکلیفى به صورت غیرمستقیم به تعیین حق می‌پردازند. [۲۴]سوم ـ حقوق به معناى علم حقوق
مقصود از حقوق در این مفهوم، دانشى است که به تحلیل قواعد حقوقى و سیر تحول آنها می‌پردازد و در این معنا نیز کلمه حقوق نه در لفظ و نه در معنا جمع نیست. این دانش در فرهنگ اسلامی، بخشى از علم فقه به شمار می‌رود. [۲۵] شایان ذکر است؛ تعریف حقوق منحصر به آنچه گفته شد نمی‌باشد. حقوقدانان ما تعاریف مختلف و گوناگونى از حقوق ارائه کرده‌اند از جمله بعضى گفته‌اند: [۲۶] براى شناختن ماهیت حقوق، به طور معمول از چند عامل می‌توان استفاده کرد:
۱) از مبنا و منبع ایجاد کننده آن؛ بدین‌ترتیب که بگوییم حقوق را اراده دولت یا رسوب تاریخى عادات و رسوم یا نیازهاى اجتماعى به وجود می‌آورد.
۲) هدف و وظیفه آن؛ چنان که گفته شود حقوق قاعده‌اى است که هدف آن ایجاد نظم است یا قاعده‌اى است که به منظور استقرار عدالت و تأمین پیشرفت تمدن به وجود آمده است یا قاعده‌اى است که بر روابط اجتماعى حکومت یافته است… و مانند اینها.
۳) قلمرو و موضوع آن؛ بدین‌ترتیب که ادعا شود حقوق تنها به مظاهر خارجى اعمال و پدیده‌هاى اجتماعى نظر دارد و به درون اشخاصى و نیت واقعى آنان بی‌اعتنا است، یا حقوق به تکالیف شخص نسبت به خود و خداوند نمی‌پردازد و فقط به رابطه او با نزدیکان و همگنان توجه می‌کند.
۴) اوصاف و مختصات قاعده حقوقی؛ مانند الزام آور بودن یا داشتن ضمانت اجرا و تقابل حق و تکلیف در هر یک از احکام.
در انتخاب این عوامل، باید اوصافى در نظر گرفته شود که به معرفى مفهوم حقوق یارى رساند. هرچند که در سایر قواعد مشابه، مانند اخلاق و عادات و رسوم، نیز وجود داشته باشد. کافى است مجموعه اوصافى که در تعریف می‌آید و تألیفى که از آنها انجام می‌شود ویژه حقوق باشد و هیچ قاعده دیگرى را دربرنگیرد و در عین حال نیز شامل انواع قواعد حقوق بشود؛ یعنى در اصطلاح ارباب منطق، جامع و مانع باشد.
جامع و مانع بودن در هر تعریف کمال مطلوب است، ولى باید دانست که دست یافتن به آن در مفهومى مانند «حقوق»، کارى است دشوار و همیشه امکان دارد که پاره‌اى از قواعد استثنایى از شمول تعریف بیرون بماند. فلسفه حقوق یا ارتباط حقوق با فلسفه
حال برمی‌گردیم به پرسش قبلى که حقوق چگونه و به چه ترتیبى در مرحله پاسخ به پرسش‌هاى بنیادى از فلسفه مدد می‌جوید؟ واقعیت این است که درباره موضوع «فلسفه حقوق» نیز (که این رسالت را برعهده دارد) اتفاق نظر وجود ندارد. هر نویسنده و اندیشمند شیوه خاص برگزیده و مسائل را، چنانکه دید حقوقى و فلسفى او اقتضاء داشته، تدوین کرده است با این وجود همه کم و بیش پذیرفته‌اند که کار حقوقدان نمی‌تواند به بحث درباره منابع صورى قواعد حقوق و پى بردن به معنى نظام موجود محدود شود. حقوق، به معنى مرسوم خود، به ریشه‌هاى اجتماعى قواعد آن نمی‌پردازد: در این نظام سعى بر این است که نظم منطقى مواد محفوظ بماند، قانونگذارى با تشریفات لازم انجام گیرد، دادرسان بتوانند با وسایل تاریخى و منطقى به روح قانون دست یابند و مأموران قوه مجریه نظم ادارى را مستقر سازند. پس رشته خاصى لازم است که در آن به پرسش‌هاى اساسى که درباره مبنا وهدف حقوق مطرح است پاسخ داده شود». [۲۸] کاوش در این باره که حقوق بر چه مبنایى استوار است و هدف از قواعد آن چیست هم، بحثى است که بسیار محل اختلاف است؛ چندان که می‌توان گفت تاکنون در هیچ یک از مسائل اجتماعى بدین پایه بحث و گفت‌وگو به میان نیامده است؛ و هم سابقه بسیار طولانى دارد، چنانکه از زمان حکیمان یونان تاکنون فکر اندیشه‌ورزان علوم اجتماعى را به خود مشغول داشته است.
آری؛ «در علم حقوق معلوم نمى شود که چرا قواعد حقوق الزام‌آور است و همه باید از آن اطاعت کنند؛ ارزش این قواعد بر چه مبنا استوار است؟ به کدام گروه از قواعد اجتماعى می‌توان حقوق گفت؟ و اوصاف این قواعد چیست؟ این قواعد چه هدفى را دنبال می‌کند؟ آیا بین حقوق و اخلاق و مذهب جدایى وجود دارد؟ آیا چنانکه گفته‌اند حقوق هنر دادگسترى است و قانونى که بر پایه عدالت استوار نباشد حکم زور است؟ معیار تمییز قانون خوب و بد چیست؟ آیا حقوق منطق و شیوه خاصى در برابر علوم اجتماعى دیگر دارد؟ تحولات اقتصادى و سیاسى و مذهب و اخلاق چه سهمى در ایجاد و تغییر قواعد حقوق دارد؟ و صدها پرسش دیگر که هیچ ذهن کنجکاوى نمی‌تواند از آن شتابزده بگذرد.
اینجاست که حقوق از فلسفه وام می‌گیرد و به تعبیر بهتر فلسفه، به یارى حقوق می‌شتابد و سایه خود را بر سر آن می‌گستراند و نظریه‌هاى کلى را که از خارج بر حقوق حکومت می‌کند ارائه می‌نماید و رشته‌اى از روشِ حقوق را که به این‌گونه پرسش‌ها پاسخ می‌دهد و نظریه‌هاى کلى درباره حقوق، قطع نظر از نظام یا شعبه خاص آن، فراهم می‌سازد، که آن را «فلسفه حقوق» می‌نامند.
«این عنوان به دلیل احاطه تاریخى فلسفه بر تمام علوم با آنکه موضوع شعبه خاصّى قرار نگرفته است، از مدتها پیش مرسوم شده و بسیارى از حکیمان بزرگ، مانند هگل، و کانت و آوستین[۲۹] ، آن را به کار برده‌اند. در زبان فارسى نیز این عنوان بر «کلیات حقوق» و مانند اینها، که با «مقدمه حقوق» و نظریه‌هاى مستنبط از قوانین داخلى و گاه خلاصه مطالب حقوقى اشتباه می‌شود، برترى دارد.
به بیان دیگر، عنوان «نظریه کلی» یا «کلیات حقوق» این تصور را به وجود می‌آورد که در آنها به توصیف پرداخته شده است، در حالى که «فلسفه حقوق» نشان می‌دهد که به ارزیابى و توجیه حقوق نیز توجه می‌شود».[۳۰] «از زمانى که هگل این نام را برگزید، «فلسفه حقوق» اصطلاحى شناخته شده و آشناست. ولى درباره موضوع و شیوه آن بحث و گفت‌وگو بسیار شده و هنوز هم ادامه دارد: گروهى آن را شعبه‌اى از فلسفه‌ى عمومى می‌پندارند و ناظر به بررسى و توجیه «حقوق طبیعی» می‌دانند.
به همین دلیل است که بعضى از نویسندگان پیشنهاد کرده‌اند، براى گریز از آرمان‌هاى حقوق طبیعی، این گونه کاوش‌ها به نامِ «فلسفه حقوق تحققی» یا «کلیات حقوق» نامیده شود. [۳۱] بعضى دیگر که حقوق را با دید جامعه‌شناسى می‌نگرند، بسیارى از مباحث «فلسفه حقوق» را بیهوده انگاشته‌اند و براى احتراز از امور مجرد، خواسته‌اند «نظریه حقوقی» را جانشین عنوانِ «فلسفه حقوق» سازند.[۳۲] لزوم مطالعات فلسفى درباره حقوق
پروفسور لوین [۳۳] ـ استاد فلسفه ـ در پاسخ به این سؤال که «از فلسفه چه می‌توان آموخت؟» می‌گوید: «در واقع، هیچ کس نمی‌تواند از نوعى فیلسوف بودن بگریزد. هرکس کمابیش و دیر یا زود به عقایدى و به طرز تفکر و رفتار و به ارزش‌هایى نیازمند است. شاید وى اینها را از جامعه‌اى که در آنها متولد شده است و از سنت یا میراث اجتماعی، بدون نقد و تحقیق بگیرد؛ یا ممکن است در نتیجه تجاربى که منشأ پرمایگى یا تلخ‌کامى زندگى او بوده است با آنها برخوردى ملایم یا متنافر طبع داشته باشد، لیکن به هر حال باید فلسفه‌اى داشته باشد، یا لااقل ایمان مؤثرى که بدان وسیله امور خود را اداره و تدبیر کند و توفیق یا شکستى نصیب خویش سازد. پس از این وجهه نظر، شکاف میان فلسفه مدارس و فلسفه مردمان سطحی، خیلى عمیق نیست. در مطالعه خاص فلسفه، بعضاً اخص آن، تنها ممکن است قدرى آگاهتر از پیش شد، عادات و تفکر و انتقاد را اصلاح و تقویت کرد، و نظرگاه مناسب‌ترى تحصیل نمود تا بدان وسیله عقاید و مقیاس‌ها و ارزش‌ها را بهتر بتوان مورد ملاحظه قرار داد. تنها غیر متفکر می‌تواند نسبت به فلسفه بی‌اعتنا باشد. از زمان طلوع و ظهور عقل و خرد، همگان در این راه در جستجو و طلب بوده‌اند».[۳۴] استاد «لوین» در ادامه پاسخ به سؤالى که مطرح شد چنین می‌نویسد: «البته میان مردم درباره تفکر و انتقاد و اختلاف هست، شاید به واسطه اوضاع و احوال محیط، فرصت و مجال و حالت طبع و مزاج، بعضى بیشتر آماده قبول حجیّت نقلى هستند و برخى در جست‌وجوى حجیّت عقلى براى آنچه می‌پذیرند.
این اختلاف طبع و علاقه نیز ممکن است براى ملت‌ها یا نژادها علاوه بر افراد، صادق باشد. لیکن بی‌چون و چرا هر کس فلسفه‌اى دارد، خواه صریح و آگاهانه باشد، یا مبهم و ناشناخته. حتى اگر کسى اصرار ورزد که او را با فلسفه سروکارى نیست، یا پرداختن به فلسفه اتلاف وقت است، این طرز تفکر خود نوعى فلسفه است». [۳۵] و هم او گوید: «فلسفه به معناى راه و رسم خاص، که پیشنهاد شد مستلزم برخوردارى از ملکه انتقادى تفکر است. مختصر، ـ فیلسوف در جستجوى معرفت است ـ در برابر عقیده محض؛ معرفتى که مبتنى بر فهم عمیق زندگى و جهان باشد. زیرا شناسایى همه، از یک قسم و داراى یک ارزش نیست.
مثلاً، این مطلبى است که بدانیم یک ماشین چگونه کار می‌کند. اما دانستن و فهمیدن اصولى نظرى که ماشین بر حسب آن (اصول) کار می‌کند چیز دیگرى است. یافتن این تمایز میان معرفت عملى و نظری، طریقى است براى نزدیک شدن به پاسخ این مسأله که «فلسفه چیست»؟ [۳۶] در علم حقوق نیز، «فایده مطالعه قوانین و تمرین و ممارست در اجراى درست آنها را هم کم و بیش می‌دانند. حقوقدان هر روز با مسائلى از قراردادها و مسئولیت مدنى و مالکیت روبه‌رو می‌شود و ناچار است براى آنها راه‌حل بیابد. او به منطقِ حقوقى نیاز دارد و در پى یافتن راهنمایى در این کاوش است.
در فایده تحلیل قواعد و دسته‌بندى آنها و کشف اصول و پایه‌هاى قوانین و به طور خلاصه، نظریه‌هاى کلى که از جمع و ارتباط قوانین استخراج می‌شود کمتر تردید شده است، زیرا دادرسان و وکلاء ابزارهاى کار روزانه را بدین‌وسیله فراهم می‌سازند و بسان همه صنعتگران نمی‌توانند به وسایل ابتدایى کار خود بی‌اعتنا باشند.
ولى گاه پرسیده می‌شود که پژوهش‌هاى مربوط به مبانى و هدفِ حقوق و رابطه قوانین با اخلاق و عدالت و بحث‌هاى فلسفى درباره منابع حقوق به چه کار می‌آید؟ آیا براى حقوق فلسفه‌اى وجود دارد یا آنچه می‌گویند ساخته ذهن نویسندگان است؟
پاسخ این پرسش خام را با اندک تأمل می‌توان داد: هر بار که حرکتى آگاهانه و ارادى انجام می‌شود، در پس پرده، فلسفه‌اى آن را رهبرى می‌کند. [۳۷] انسانِ عاقل بی‌هدف نیست، ولى گاه نمی‌تواند محرک واقعى خود را بشناسد زیرا خویشتن را به درستى نشناخته است.
به گفته نورثراپ [۳۸] استاد انگلیسی: «در حقوق نیز مانند سایر امور، تفاوت کسى که معتقد است فلسفه‌اى ندارد و آن که بر مبناى فلسفه خاصى اقدام می‌کند تنها در این است که اولى دلیل حرکت خود را می‌شناسد و بهتر می‌تواند آنچه را در نهاد و ضمیر او می‌گذرد، توجیه نماید.» [۳۹] پس، به جاى انکار فلسفه حقوق، باید در پى شناسایى آن بود، بنیادها اجتماعى را یافت و کار قانونگذارى و دادگسترى را سرسرى نگرفت.
از این رو است که می‌توانیم بگوییم با آنکه آنچه فیلسوف ـ یعنى انسان دوستدار دانایى ـ را به جستجوى خردمندانه برمی‌انگیزد، در آغاز، دوست داشتن است و بس، و سود و زیان را اثرى در آن نیست؛ با این همه این جستجو ـ که زمینه به خود آمدن انسان و درک حقایق هستى است ـ براى او به راستى چنین است که فرزانگان همه دورانها، بیش از هرچیز نیکبختى را در دانایى دیده‌اند و فرزانه بزرگ فردوسی، دانایى را توانایی، و خرد را «چشم جان» می‌داند و همانند جان، برترین نمود آفرینش خدایى می‌شمارد و نامه بشکوه فرهنگ ایران، شاهنامه را با نام «خداوند جان و خرد» می‌گشاید.

No votes yet.
Please wait...

درباره ی ابوالقاسم شم آبادی

(حقوق عمومی) -مدرس دانشگاه-صاحب امتیاز انتشارات حقوقی عدلیه-ارتباط با ابوالقاسم شم آبادی: shamabadi.abolghasem@yahoo.com تلفن: 66965272 -021

همچنین ببینید

بسته دکتری حقوق عمومی برای آزمون نیمه متمرکز ۹۶ ??? منابع دکتری حقوق عمومی مطابق آزمون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *